X

امرور دخترکم 10 ماهه شد چه زود گذشت 10 ماهی که برام خیلی شیرین بود و تک تک این 10 ماه را با خودم مرور میکنهم گرچه با وجود دوتا بچه کم سن و سال اذیت شدم اما بازم خاطرات این چندماه برام عزیزه.با اینکه وقتی دنیا اومدی 3800 وزن داشتی اما هر کی میدیدت میگفت چقد لاغره و منم با خودم کلنجار میرفتم نکنه واقعا وزنت کمه .بازم میرفتم مرکز  بهداشت برا وزن کردنت وآنها خیالم راحت میکردندند که وزنش خوبه و مشکلی نداری.تو 10 ماه دوسه بار مریض شدی که یه بار مجبور شدیم بستریت کنیم .از دیروز هم یه سرماخوردگی بدی گرفتی که دارم بهت دارو میدم انشالله که زودتر خوب شی

چند وقتیه که چهار دست پا میری و مبل میگیری یا به هر کسی میرسی زور میزنی و بلند میشی . 

اما از داداشی شیطونت بگم که خیلی دوستت داره و تو هم بشدت بهش علاقه داری تا اسمش میاریم واکنش نشون میدی یا صبح که بیدار میشی دنبالش میگردی.داداشی تازگیا تا حواسمون نیس بغلت میکنه  و تو هم خوشت میاد ویه وقتایی قهقهه میزنی.

نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر 1395ساعت 14:19 توسط مامان خدیجه |
نوشته شده در يکشنبه 7 شهريور 1395ساعت 20:33 توسط مامان خدیجه |

علیرضا تا این موقع 3 سال و 1 ماه و 27 روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 8:53 توسط مامان خدیجه |

علیرضا تا این موقع سه سال و بیست روز و مهسا پنج ماه و بیست و هشت روز سن دارد

نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد 1395ساعت 23:21 توسط مامان خدیجه |
نوشته شده در پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395ساعت 12:57 توسط مامان خدیجه |

مهسا خانم امروز 5 ماهه شد 

تنبل خانم با اینکه مدتیه تلاش میکنه بر گرده به شکم ولی تلاشش نتیجه ای نداشته .خدا را شکر تا حالا دختر ساکت و آرومی بوده 

از تقریبا 24 تا 25 روزه بود که بهش پستونک دادم  ولی دیدیم خیلی داره بهش وابسته میشه و بدون پستونک خوابش نمیبره تصمیم گرفتم دیگه بهش ندم الان دوسه روزه بزور و بدون پستونک میخوابونمش

از علیرضابگم که عاشق ابجیشه روز چند بار یا بوسش میکنه یاکنارش دراز میکشه و تو بغل مچلونش. روزی چند بار میپرسه مامان نی نی کی بزرگ میشه بریم با هم بازی کنیم.علیرضا خان عاشق قصه شنیدن از کارای خودشه .دوست داره هر کاری انجام میده چه خوب چه بد مامانی براش تعریف کنه

 علیرضاحسابی شیطون شده یکی از کارای بدش اینه که به ابجی مهدیه خیلی گیر میده و اذیتش میکه البته ناگفته نماند ابجی هم از خجالتش در میاد 

تا آبجی از مدرسه میاد میره پشت در و میگه ابجی هیچی از مدرسه اوردی وای به روزی که ابجی از مدرسه براش خوراکی نیار ه  سرو صدا راه میندازه و تا شب هی یادش میاد میگه ابجی بد

نوشته شده در سه شنبه 7 ارديبهشت 1395ساعت 10:27 توسط مامان خدیجه |

ساینا خانم دختر عمه مهسا روز 12 بهمن 94 دنیا اومدن که 65 روز از مهسا کوچیکتره.دوتاشو نا روم بودن نشد یه عکس درست ازشون گرفت

اینم حسین پسر خاله مهسا که روز 19 آذر بدنیا اومدن که 12 دوز از مهسا کوچیکتره

.

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردين 1395ساعت 21:59 توسط مامان خدیجه |
نوشته شده در شنبه 7 فروردين 1395ساعت 15:04 توسط مامان خدیجه |

از چند وقت پیش که متوجه شدم 23 اسفند تعطیل رسمیه (شهادت حضرت فاطمه )به آقای پدر گیر دادیم فرصت خوبیه بیا مرخصی میگیریم برای مهدیه بریم طرف ولایت تا بتونیم بیشتر پیش خانواده باشیم اما خیلی بهمون قول نداد و همچنان مث قبلا ما را گذاشت تو حالت همون ثانیه اخر. 

تا اینکه مهدیه چهارشنبه از مدرسه برگشت گفت مدرسه تعطیله و ما هم از طریق پیامک آقای پدر را خبردار کردیم تا فکر مدرسه مهدیه نباشه  تا برای رفتن بهتر بتونه تصمیم بگیره .

از اداره که برگشتن گفت پنجشنبه جلسه دارن اگه بتونه مرخصی میگیره تا جمعه عازم بشیم بسوی ولایت

پنجشنبه تصمیمش را گرفت و گفت بار بندیل آماده کنین جمعه حرکت.ما هم در یک حرکت انتحاری با کمترین امکانات سفره هفت سین  نچندان بزرک انداختیم تا دخترک و علیرضا را خوشحال کنیم

نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1394ساعت 21:50 توسط مامان خدیجه |

 امسال سیزده سال از اون روز قشنگ (81/12/19 )میگذره چه روزای خوب و قشنگی بود بعد از چهار سال خدا ی مهربون تو را بهمون هدیه داد

دوستت دارم عزیزم

علیرضا تا این موقع دوسال و ده ماه و پنج روز سن دارد

مهسا تا این موقع سه ماه و سیزده روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند 1394ساعت 1:13 توسط مامان خدیجه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد