مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 21 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
مهسا خانوممهسا خانوم، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

اقا زاده

نوروز 94

 هفت سین خونه خودمون. گرچه سال تحویل بوشهر بودیم اما دوسه روز قبل از عید تو خونه سفره انداختیم تا عکس بگیریم  شب سال تحویل هم خونه خاله زلیخا بودیم اما علیرضا خواب بود دوسه روز بعد سال تحویل رفتیم خونه خاله سمیه تا هفت سینش هنوز پهنه و ....  و روز 10 فروردین برگشتیم بردسیر که انشالله آماده شیم برا عمره و رفتیم تو شهر دوری بزنیم که این هفت سین چیده بودن. ادامه مطلب فراموش نشه:))    اینم علی آقا و نازنین زهرا پسر و دختر خاله علیرضا  یه روز با دایی موسی و مهدیه و علیرضا رفتیم کوه  و اینم شد یادگاری های اون روز  بعد از کوه رفتیم زمین ...
11 فروردين 1394

نوزده اسفند

امروز یه روز خیلی قشنگه.  یه لحظه تاریخ بالای وبلاگو ببین احتمالا متوجه میشین . من بعدا با عکس برمیگردم بعدا اضافه شد: تولد مهدیه:      کادوهایی که دوستای مهدیه تو مدرسه براش آوردن: هدیه بابا: ...
19 اسفند 1393

اسفند دوست داشتنی

 الان چند  ساله  که  وقتی اسفند میشه یه  ذوق و شوق  دیگه  میاد سراغم نه به خا طر که به عید و آخر  سال نزدیک میشیم نه الان پانزده شانزده ساله که با اومدن اسفند چند تا از روزهای  مهم  زندگی برام تداعی میشه اولیش 19 اسفند 77 که بعد چهار پنج سال خاطر خواهی بلاخره بخت  با ما یار بود و مابه دلدار رسیدیم  دومیش 19 اسفند 81 که بعد چهار سال من مادر شدم و دخترم بدنیا اومد وقتی بچه بودیم البته بچه بچه نه تا سن سیزده چهارده سالگی ما فقط منتظر بودیم تعطیلات عید بشه و بریم مسافرت اونم کجا روستای پدریمون که بعدا شد همون روستای آقای همسر .من ...
15 اسفند 1393

ورود به 22 ماهگی

قربونت برم که دیگه کم کم داری دوساله میشی .به قول ابجی مهدیه انگار همین دیروز بود که دنیا اومدی چه زود گذشت 22 ماه از ورود قشنگت به زندگی ما سه نفر با اینکه هنوز درست  حرف نمیزنی اما من خوب زبونت را متوجه میشم و هر طور باشه ما را متوجه میکنی ببینیم منظورت چیه.همه ی حرف های ما را متوجه میشی بابایی جرات نداره بگه جوراب با شلوار من رو بیار که هر جا باشی بدو بدو میری جواربشو میاری و میگی اداره.با اینکه بابا با لهجه خودش چیزی از ما بخواد اما بازم اقازاده باهوش من متوجه میشه و بدو بدو میره دنبال اون وسیله برا خوابیدن که دردسر داریم آقا باید اول بره ملافه باباشو بیاره و تلویزیون یا لامپی اگه روشنه خاموش کنه بعد خیالش راحت بشه که بابایی ه...
15 بهمن 1393
1286 11 22 ادامه مطلب

داره برف میاد

یکی دو روز پیش هواشناسی اعلام بارش برف و بارون کرد ، تا بالاخره دیشب بارش برف شروع شد صبح که علیرضا از خواب بیدار شد همین که حیاط رو سفید پوش دید ، دیگه تو خونه بند نمیشد ما هم که اولین شهری هستیم که برف گیره از سر ذوق ، هی عکس گرفتیم و هی از طریق وایبر و واتس آپ فرستادیم برای خواهر و برادرا اینم آدم برفی خونه ما دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه ! ...
29 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اقا زاده می باشد