مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 23 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره
علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
مهسا خانوممهسا خانوم، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

اقا زاده

جشن دندونی

یه هفته یا شاید هم ده روز پیش بود که علیرضا یه شب خیلی نااروم بود و صبح که بیدار شدم دیدم بچه بیچاره تب داره فوری دکتر خانوادگی را احضار کردیم خونه بنده خدا زحمت کشید و علیرضا را ویزیت کردن گفتن احتمالا از دندونشه که بعد از چند روز دیدیم بله این مروارید سفید قشنگ بلاخره از تو صدفش زده بیرون  و ما هم که  شهر خودمون نیستیم  بتونیم جشنی بگیرم فقط قراره فردا یه اش برای سلامتی بچه ام ب پزم بدم بیرون به یکی  دوتا از دوستان ...
16 آبان 1392

کیک تولد

دیروز علیرضا  شش ماهش تموم شدو رفت تو هفت ماهگی . ابجی مهدیه چند روزی بود گیر داده بود براش تولد شش ماهگی بگیریم منم تصمیم گرفتم خودم تو خونه یه کیکی سر هم بکنم  خیلی جالب نبود ولی خوردن داشت کیکی که خودم تو خونه درست کنم خب خلاصه از چند روز قبل تو فکر بودم که 15 دهم  علیرضا را نبرم برای واکسن اخه قصد داشتم تو همایش شیر خوارگاه حسینی شرکت کنم و میگفتم نکنه برم واکسنش را بزنم تب کنه و نتونم برم  وقتی با مرکز بهداشت تماس گرفتم و اونا خیالم را راحت کردند که اگه تب بکنه تا جمعه قطع میشه  منم بردم برای مراقبت که شکر خدا وزنش خوب بود(9کیلو) و  واکسنش را هم زدند که دلم ریش شد از بس پسرک گریه کرد (...
16 آبان 1392

شروع شیطونی

چند رووزیست علیرضا میتونه سینه خیز بره دیگه باید خودمون را اماده کنیم برای بهم ریختناش از دیشب شروع کردو گلدونو کشید انداخت و..... وقتی خواستم عکس بگیرم ازش خوشحال از کاری که انجام داده اینم یه دونه عکس از جمعه که با دوستان رفته بودیم تفریح   ...
13 آبان 1392

عکاسی آماتوری

چکار کنیم دلمون میخواست چند تا عکس خوشگل بگیریم از پسرک با ابجی مهدیه  اومدیم با کمترین امکانات شروع کردیم و این عکس ها شد نتیجه ش ...
5 آبان 1392

همسایه ها

  دیشب سر و صدای عجیبی توی کوچه مان می آمد گفتم ببینم چه خبره یواشکی بیرون سرک کشیدم که با صحنه های زیر روبرو شدم       وای خدای من چه خوب ما هم دوباره همسایه دار شدیم خیلی کوچولو ونازو مهربون بودند هی میخواستند بیان خودشونو به من نزدیک کنن که من هی کیششون میکردم خدایا شکرت که در این غربت به ما همسایه های با وفایی دادی. ...
5 آبان 1392

قربونت برم یا ضامن اهو

 پارسال اخرای شهریور که رفته بودیم پابوس امام رضا همونجا بود که متوجه شدم  یه فرشته کوجولو داره تو دلم رشد میکنه و همون موقع نذر کردم که سال دیگه با اون فرشته برم پابوسش تابستان که سعادت نصیبمون نشد تا اینکه 17 مهر تصمیم گرفته شد بریم مشهد الرضا بلاخره چهار شنبه بعداز ظهر به را افتادیم و رفتیم کوهبنان(کرمان) خونه یکی از دوستان و شب را انجا موندیم این عکس  علیرضا با  ابجیش در همین روز صبح زود حرکت کردیم به طرف مشهد الرضا و خدا را شکر علیرضا در طول میسر  خیلی پسر خوبی بود  و اصلا اذیت نکرد و در کل بیشتر وقت خواب بود ساعت نزدیک 12 بود برای نماز و نهار توقف کردیم  و بلاخره نزدیکای ساعت 6 رسیدیم...
30 مهر 1392

شروع غذای کمکی

چند روزی بود جرات نداشتیم خوراکی یا حتی اب بخوریم که پسرک بال بال میزد و به گریه میافتاد  و با چشم های مظلومش با زبون بی زبونی ازمون میخواست که به او هم بدیم و نهار و یا شام زهرمون میشد منم در یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم دیروز براش فرنی درست کنم و بدم بخوره فرنی را درست کردم و گذاشتم ابجی مهدیه از مدرسه بیاد و بهش بده اخه خیلی ذوق داشت و میگفت من میخوام برای بار اول بهش غذا بدم وقتی فرنی خورد و تموم شد  گریه میکرد و دوباره میخواست که صلاح دیدم بیشتر نخوره   ...
15 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اقا زاده می باشد