مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 23 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره
علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
مهسا خانوممهسا خانوم، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

اقا زاده

بدون عنوان

هفته گذشته نتونستم بیام و به وبلاگت سر بزنم مهمان داشتیم و گرجه کمک حالم بودند  ولی بیچاره بچه ام خیلی اذیت شد  اصلا نمیتونستم بهش برسم از صبح ساعت هفت باید بیدار میشدم  ( گرچه میشه گفت شبش اصلا خواب درست حسابی گیرم نمیومدچند وقتیه علیرضا شبا خیلی اذیت میکنه و مدام بیدار میشه و شیر میخواد) و تا نزدیکای ساعت دو مث کزت باید تو اشپزخونه و نهار هم که صرف میشد دوباره هم گرفتار بودم در این مدت چند تا عکس دارم که در ادامه میزارم رفته بودیم تو دل بیابون (و نهار ماهی کباب کردیم) و منم اسباب بازی برای علیرضا نبرده بودم واین بطری دلستر شد اسباب بازی جیگرک   با پدر بزرگ علیرضا که مهمانمان بودند نهار بردا...
20 آذر 1392

سلام بر داداش گلم:)

سلام قلبم چطوری خوبی؟ راستی امروز یه مناسبت جالبه:) امروز داداشم 210روزه یا 7 ماهه میشههههههههههههه آخ جونم تو هر روز بزرگ میشی و منم بیشتر دوستت دارم   خیلی شیطونی مثل این نی نی ها                 ...
14 آذر 1392

بند انگشتی

 داشتم به علیرضا شیر میدادم و طبق عادتی که دارم همیشه  وقتی بهش شیر میدم کف دستشو قلقلک میدم و اونم خوشش میاد همینطور که دستش را باز کردم تا  با دندونام قلقلی بهش بدم و اون یه لبخندی بزنه تا دلم بلرزه یهو چشمم به انگشت کوچیکش افتاد با اینکه تنها بودم کلی خندیدم (ا نگشت کوچیکه را ببین چهارتا بند داره ) ولی یهو ترسیدم گفتم نکنه دست بچه مشکلی داشته باشه (میدونم الان انگشتتو نگاه کردی )  گفتم شاید کلا دوتا دستش همینجوریه ولی نه این یکی دستش سه بندی بود    همون موقع تو خونه تنها بودم بعدش هم فراموش کردم به باباش و مهدیه نشونش بدم تا بعد چند روز به اقای همسر گفتم بیا انگشت علیرضا ...
6 آذر 1392

برای هشتمین بار

تولدت مبارک نازنین زهرا   من برای بار هشتم  دوباره خاله شدم  خاله یه دختر ناز کوچولو که البته هنوز ندیدمش و انشالله ببینم تا کی قسمت بشه و بریم ولایت ببینمش و یه عکس خوشگل ازش بگیرم وای که من عاشق عکس گرفتنم تاریخ تولدش: 92/8/17 ...
1 آذر 1392

اینم از شیطونیاش

از روزی که دنیا اومدی هر روز منتظر بزرگتر شدنت بودیم تا برامون شیطونی بکنی و ما قربون صدقت بریم و حالا چقد سر خوشیم برای شیطونیات  از کدومش بگم از سفره ای که هنوز غذایی نیومده سرش و تو اونو دور خودت پیچوندیش   ویا ار دیس پلویی که  هی ما باید دیس بیچاره ببریم اونورتر تااینکه بلاخره از سفره بره بیرون یا از عینکی که بجای اینکه رو صورتمون باشه بیشتر تو دستای توهه یا  از موهای بیچارمو بگم که از بس میکشی اشک تو چشمامو جمع میکنی یا از کنترل تلویزیون یا موبایل که جرات نداریم تو دید تو بزاریمش فکر نکنی این شیطونیا چیزی نیس تو هنوز توانایی کارای بزرگترو نداری و گرنه میشه...
1 آذر 1392

مهمان ناخونده

اهای با توام اره با تو بفرما ادامه مطلب تو خجالت نمیکشی دوباره اومدی سراغ بچه من؟ اره تو تویی که بصورت تب میای سراغ جیگر گوشم چطور دلت اومد ؟ اخه نمیگی یه بچه شش ماهه چطور تحمل داره؟ یه بار اومدی سیر نشدی که دوباره هوس کردی برگردی ؟ از دیشب که اومدی سراغش اروم قرار نداره گفتم شاید تو نباشی ولی صبح که لثه شو دیدم دیدم کار خودته اخه بی انصاف مگه تا قراره یه مروارید کوچولو بزنه بیرون تو هم باید خودتو قاطی کنی؟زودی رخت بربند و بساطتو جمع کن و برگرد و دیگه هم این طرفا پیدات نشه ...
26 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اقا زاده می باشد